فرشته های زمینی

      نم نم باران عطر خاک را در هوا می پراکند.دور میدان غلغله است .نفس آرام نسیم شاخ و برگ درختان داخل میدان صفاییه رابه رقص در آورده .جمعیت  لطیف و زیبا هستند انگار پرند و پرنیان . آنقدرکه  به نظر می آید می تواند از میان تن آن ها رد شود.حس می کند از جنس خاک نیستند.موج تابوت روی دست ها روان است . تابوت هایی سبک و بدون پیرایه با استخوان هایی که سال ها در هجوم باد و باران عطر آسمانی خود رادر مشام خاک می ریختند . عاشقانه دل می سپارد به موج . ارواح مطهر شهیدان  تابوت های خود را به دوش می کشند .سکوت بر فضا سایه انداخته .

     زمزمه ای آرام از لای جمعیت دور بر می دارد و پرده گوشش را می لرزاند و ضجه ای غریبانه  که به دلش چنگ می اندازد و آن را می فشارد . نگاهش می لغزد سمت صدا . به چشمش آشنا می آید.سر شب تلفنی با او حرف زده . صدایش می زند . او بر می گردد . با چشم هایی شفاف  از پس  پرده نازک اشک خیره اش می شود. زار می زند و دو دستی می کوبد توی سرش . دوباره صدایش می زند :"بیا .با شهیدان کجا می روی؟ "ناله های او دلش را به درد می آورد و بغضی سنگین می چسبد بیخ گلویش .فریاد می زند. التماس می کند :"برگرد .کجامی روی ؟ "او انگار صدایش را نمی شنود.  صورتش بارانی است . حالا دیگر صدای هق هق اش اوج برداشته . رو می گرداند و  شانه به شانه فرشته های زمینی دور می شود .   

/ 12 نظر / 18 بازدید
نمایش نظرات قبلی
دوست

سلام. روحشان شاد.

ناصر

آنها رفتند. الان ما هستیم. فکری به حال خود بکنیم.

کشوری خرم

بی تو مادر چه کنم تو این زمونــــــــــــه بی تو قلبم می گیره با یک بهونـــــــه بی تو تنها می مونم کنج خونه بــــــــاز بی تو غمها می ریزن روی سرم بــاز بی تو مادر دل من چه سرد و تلخــــــه بی تو تنها تن من اسیر خلقــــــــــــه بی تو مادر تا ابد شمع دل مـــــــــــــــن گاهی وقتا می سوزه با سوختن من بی تو مادر ، ای عزیز و مونس مــــــن که خبر دارد از این کهنه غم مـــــــــــن بی تو مادر ، که دلم همیشه با توست چه کنم که جای من جدای از توســت

مریم

چه خواب عجیبی

باباییان

اندکی صبر سحر نزدیک است.