بار ِ سفر

گفتند: تا آخرین لحظه دست بر نداشت

از عشق پاکی که جز دردِسر به سر نداشت

رد شد از آتش شبی با دو بال شعله‌ور

آن دم کسی جرات یک لحظه خطر نداشت

در خشکسالی، هجوم یکریز دشنه‌ها

راهی به جز قطع دست و پای تبر نداشت

او در افق دید پرواز یک پرنده را

از راز آن لحظه‌ی کوچ خود خبر نداشت

در کوله‌اش موج می‌زد عطر دعای صبح

گفتند : او بیش از این‌ها بارِ سفر نداشت

**

آرامشی در نگاه او گشت ته‌نشین

از لذّت آن خدا هرگز چشم برنداشت

"مهری حسینی" 13/ 9/ 1391

/ 13 نظر / 23 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ramin

هیچی نگو حرفی نزن بسکه برات تنگه دلم اون عشق دردونه من مدتیه کرده ولم[گل]

محمد یحیی آبادی

سلام باتشکر فراوان از حضورتون خیلی خوشحال می شم هرزگاهی به ما سربزنید تا از نظرات خوبتون بهره ببریم .

زیتون (روان شناسی تغذیه )

[گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل]

محدثه

شاید زیباترین شعر موزونیست که از تو شنیده ام به تازگی سرودی؟

پروین عابدی

سلام خانم حسینی عزیز ممنونم از حضورتون و همچنین متقابلا خرسندم از آشنایی شما. نام خانوادگیمو در قسمت پروفایل درست کردم . [گل][قلب][لبخند] شاد باشید !

رحیم

سلام وب زیبایی داری ازش خوشم امد دمت گرم هر موقع اپ کردی دوسداشتی خبرم کن بخونمش اگه شد به ما هم سر بزن خوشهال میشم[گل]

انجمن فرزانگان کویر

با سلام برای دکتر...... ناخودآگاه دفتر ایام در ذهن من ورق می خورد.......... در نظر بازی ما بیخبران حیرانند من چنینم که نمودم دگر ایشان دانند به امید تشکیل دولت قانون انجمن فرزانگان کویر

وحید زایری

وزن شعر رو نفهمیدم ؟!! میشه وزنش رو بنویسید ؟!(از همین فاعلاتن ...)