یک خاطره

     موضوع برمیگردد به سال ها پیش. مینی بوس که رسید سر چهارمردان، راننده زد رو ترمز. جلوتر از من بسیجی 16-17 ساله ای که معلوم بود از جبهه آمده مرخصی، کرایه اش را داد دست راننده و خواست پیاده شود. من هم یک ده تومانی گرفتم طرف راننده. با اخم و ترش رویی گفت: " خرد بده." بسیجی که هنوز دستش به دستگیره در بود، برگشت طرف راننده و با عصبانیت و غیظ گفت: "چکارش داری؟ درست باهاش حرف بزن." طوری که رنگ و روی راننده برگشت و بفهمی، نفهمی کمی هم ترسیده بود، گفت: "من که چیزی بهش نگفتم." پول را از دستم گرفت و خرد کرد. بسیجی رفت و هنوز بعد از بیست و دو سال یادش در ذهن من زنده است.
     راستی بسیجیان آن روزگار که بودند؟ آنان که تعصب خواهر هموطنشان را داشتند به خاطر امنیت و آرامش او، سینه هاشان سپر گلوله های دشمن شد، از آینده و آرزوهایشان گذشتند تا هموطنانشان با عزت و آبرو زندگی کنند. آنان که اگر امروز بودند هرگز در خیابان ها به روی خواهران و برادرانشان اسلحه نمی کشیدند و مثل گذشته ها تعصب آن ها را داشتند
.

/ 4 نظر / 6 بازدید
مهدی صادقی

سلام اولین بار است وبلاگتان را می بینم اسم زیبایی دارد مطالبتان را خواندم ... جای هیچ حرفی نیست ! موفق باشید و سلامت در پناه خدا

حس آشنا

سلام راستی بسیجیان آن روزگار که بودند؟ مرسی که دعوتم کردی [قلب]

یوتاب

موضوع این است که همان برادر الان ممکن است به همان دلیلی که شما را یاری کرده است، برای خاطر خدا!!!!! شما را کافر بداند.

مینا

سلام مهری عزیزم .نمیدونم من را به یادت مونده یانه ؟اما من خیلی روزها به یادتو ودیگر بچه های انجمن شعر می افتم.مهری جان باورکن خیلی خوشحالم که دراین دنیای مجازی بیدایت کردم .اما نمی دونستم غمگین و سوگوارازدست دادن عزیزت هستی .ازصمیم دل برایت صبروشکیبایی ارزو می کنم .وبرای ان عزیز ازدست رفته رحمت وامرزش .امیدوارم روزهای افتابی داشته باشی.... دوستدارت ..امنه موحدی