رضا زاغی

 

همیشه سر نترسی داشم. شاید باور نکنید و پیش خودتان بگویید که این سعید خدای چاخان است. به ارواح خاک آقام راست می‌گویم و هرگز کسی را هم گوش مخملی فرض نکرده‌ام. نور به قبرش ببارد. همیشه خانم جانم می‌گفت که دنبال شر می‌گردم. از بچّگی تنم می‌خارید برای کتک کاری و دعوا. سر موضوع رضا زاغی هم دل تو دلم نبود. منتظر بودم زودتر صبح برسد و دست به کار شویم. هول و ولاش را هم به جان خریده بودم. می‌دانستم آخر و عاقبتش هم این است که گرهبان داوود و دار و دسته‌اش ازخجالتمان در بیایند. خیالتان را راحت کنم پیه همه چیز را به تنم مالیده بودم و از هیچ‌کسی هم واهمه نداشتم. آخر و عاقبت کار را هم به روح‌الله و سلطان و حسین گفتم. گفتم که اگر نمی‌توانند و جربزه‌اش را ندارند بکشند کنار.

کار آمار که تمام شد گروهبان داوود پوشه را زد زیر بغلش و رفت طرف اتاق نگهبان. اسرا دوبه‌دو شروع کردند به قدم زدن. دو نفراز بچّه‌ها با بیل و کلنگ رفتند سراغ باغچه. سرهنگ اجازه داده بود که تو باغچه سبزی خوردن بکارند. بیش‌تر اسرا غیرنظامی بودند. تو مرز کردستان اسیرشان کرده بودند. خیلی ها  پِی واجبات نبودند. با ما هم که اسیر نظامی بودیم گرم نمی‌گرفتند. رضا زاغی تنها ایستاده بود سینه دیوار و حرکات بچّه‌ها را زیر نظرداشت. نبودن گروهبان فرصت خوبی بود و نباید می‌گذاشتیم از دست برود. به حسین گفتم: «آماده باشید. چند دقیقه دیگر با سلطان برو تو دستشویی. روح‌الله و اصغر و کاوه هم همین جا بمانندو رفتم طرف رضا زاغی.

سینه آسمان پر بود از لکه‌های سفید ابر و نرمه بادی می‌چرخید تو محوطه. شانه به شانۀ رضا زاغی ایستادم. مثل بز اخفش سرچرخاند و سیخ نگاهم کرد. گفتم: «تازه چه خبر؟» نگاه گرداند سمت باغچه و هیچ نگفت. بچّه‌ها داشتند خاک باغچه را زیر و رو می‌کردند. کلنگ بالا و پایین می‌رفت و خاک را می‌شکافت. صدای یکنواخت ضربه‌هایش می‌پیچید تو گوشم. چانه رضا زاغی را گرفتم و صورتش را برگرداندم. دستم را انداخت. ابرو در هم کشید. و گفت: «چکار دارینرم‌خندی تحویلش دادم و گفتم: «می‌خواهم یک چیز مهم برایت بگویممردد سراپایم را برانداز کرد و ساکت ماند. حتم پیش خودش فکر کرده خیلی زود پسر خاله شدم. حق داشت چنین فکری بکند. تا به حال کوچک‌ترین محلی به او نگذاشته بودم. سعی کردم یکی به نعل بزنم یکی به میخ که خیلی متهم نشوم. گفتم: «خیالات بَرَت ندارد. آن قدرها هم که فکر می‌کنی پست نشدم. اگر هم می‌خواستم پشت خودم را ببندم تا حالا این‌کار را کرده بودم. الان هم مجبورم. در مقابل این خبر که به تو می‌دهم، می‌خواهم بروی و با هر کلکی که شده انگشتر عقیقم را از گروهبان پس بگیری." وقتی دیدم سراپا گوش است، قیافه‌ای جدی و در هم به خودم گرفتم و گفتم: « آخر انگشتر یادگار پدربزرگم است. گرفتی چه می‌گویم؟» نرم شد انگار. چشم در چشمم شد و گفت: «خبر چه هست؟»

ـ راستش دو نفر از بچّه‌ها رفتند تو دستشویی. معلوم نیست دارند چکار می‌کنند. یک صداهایی از آن تو می‌آید.

نگاه انداخت سمت دستشویی. گفتم: «چرا قمیش می‌آیی؛ برویم دیگر. سر به زنگا نرسی از دستت می‌رودحس کردم نرم‌تر شده، گفتم: «خدا وکیلی از من نشنیده بگیرنگاهش آمد تو صورتم و گفت: «قبول است برویم." حسین و سلطان رفته بودند تو دستشویی و چفت در را انداخته بودند. روح‌الله و اصغر و کاوه هم ایستاده بودند تو صف. رضا زاغی ایستاد پشت در. ضربه محکمی به آن زد و گفت: «کسی تو دستشویی است؟ زود باش بیا بیرونایستادم پشت سرش. آرام لای در باز شد. صورت کشیده و سفید حسین از لای در پیدا بود. چشمش که افتاد به رضا زاغی در را تا آخر گشود. دست گذاشتم پشت رضا زاغی و او را هُل دادم داخل دستشویی. وقتی دید رو دست خورده شروع کرد به فریاد زدن. حسین معطل نکرد و جلو دهانش را گرفت. خودم هم با عجله رفتم تو. روح‌الله هم پشت سرم وارد شد و چفت در را انداخت. اصغر و کاوه ماندند پشت در تا مراقب محوطه باشند. روح‌الله و سلطان هردو دستش را گرفتند. تیغ را از حسین گرفتم. رضا زاغی شروع کرد به لگد انداختن. حسین هردو پایش را گرفت و گفت: «چرا جفتک می‌اندازی بادمجان دور قاب چینصاف تو چشم‌هاش نگاه کردم و گفتم: «چطوری آقا رضا کدخدایی؟ برایمان قیقاج می‌روی ‌هاتیغ را گرفتم جلو صورتش و گفتم: «خیلی وقت است که دستت برایمان رو شده. فکر کردی نمی‌دانیم منافقی و خودت را اسیر جا زدی. آسایشگاه ما که هیچ، کاری می‌کنم دیگر تو موصل یک آفتابی نشوی و یکشنبه 26/7/1366 هیچ‌وقت از یادت نرودلبخندی زورکی نشست رو لب‌هاش و گفت: «می‌خواهی چکارکنی؟» نگاه تند و تیزم حکم پاک‌کنی داشت که لبخند را از رو لب‌هاش زدود. راحت می‌شد ردّ پای ترس را تو چشم‌هاش دید. رنگ و رویش شده بود عینهو مرده. دوباره لب گشود.

ـ خریت نکن سعید. برایت گران تمام می‌شود.

داشت دست و پایش می‌لرزید. گفتم: «وقتی زاغ سیاه بچّه‌ها را چوب می‌زدی باید فکر این جاش را می‌کردیاشاره کردم به روح‌‌الله که دهانش را بگیرد. گفتم: «فعلا با اجازه دهانت را می‌بندیم که سر و صدا نکنی. وقتی گوشت را بریدم آن وقت می‌توانی زمین را به آسمان بدوزیتیغ را کشیدم رو گوشش. روح‌الله با یک دست محکم دهانش را گرفته بود. صدایش تو گلو خفه شد. گوشش را گذاشتم کف دستش و گفتم: «این‌هم مال تو. حالا می‌توانی برویدر را برایش گشودم. چنان رم کرد که انگار برق فشار قوی به او وصل کردند. همان‌طور که می‌دوید طرف اتاق گروهبان، عربده می‌کشید و بد و بیراه می‌گفت.

اصغر و کاوه وقتی کار را تمام شده دیدند، رفتند و خودشان را کناری گم و گور کردند. گروهبان داوود و یکی از سربازها ایستاده بودند جلو بهداری. رضا زاغی با گوش باندپیچی شده از بهداری آمد بیرون. کمی آن طرف‌تر چهار سرباز کابل به دست قبراق و سر حال ایستاده بودند جفت هم. گرهبان اشاره کرد بیایند طرف ما. ایستاده بودیم به ستون پنج. رضا زاغی آمد و از لای بچّه‌ها هر چهار نفرمان را کشید بیرون. به مار زخم خورده می‌مانست. با بغض نگاهم کرد. از چشم‌هاش آتش می‌بارید انگار. ردّ باریک خون خشکیده بود روی گردنش. حس کردم فیس و افاده‌اش خوابیده. گروهبان اشاره کرد طرف سربازها. هر چهار نفرشان مثل گرگ هجوم آوردند طرفمان. ضربه‌های کابل روی دنده‌ها و بدنم پایین می‌آمد. صورتم را میان بازوهایم پنهان کردم. کم مانده بود کابل بگیرد به صورتم و چشم و چالم بزند بیرون. نیش ضربه‌های کابل مغز استخوانم را می‌سوزاند. به پهلوکنجله شده بودم و نای تکان خوردن نداشتم. آخرسر هم سرباز چند لگد کوبید تو پهلو و دنده‌ام. انگار سیخ داغم کرده بودند. بدنم یکپارچه آتش بود و جای ضربه‌های کابل می‌سوخت. به زحمت پلک گشودم. سربازی رو گرده بام بود و داشت تماشا می‌کرد. روح‌الله و حسین و سلطان هم افتاده بودند رو خاک‌های کف محوطه.

گروهبان گفت: «چند روز هم می‌اندازمتان انفرادی تا ادب شوید. آن هم بدون آب و غذاو سوت داخل باش را به صدا در آورد. بچّه‌ها پشت سر هم رفتند توآسایشگاه. گروهبان روگرداند طرف رضا زاغی و گفت: «تو هم برو تو آسایشگاه. اگر کسی دست از پا خطا کرد به من خبر بدهرضا زاغی از رفتن امتناع کرد. گروهبان غرید: «چرا معطلی برو دیگر

ـ من دیگر پایم را تو این آسایشگاه نمی‌گذارم. امنیت جانی ندارم.

اشاره کرد طرف من و گفت:« اگر این یارو بلایی سرم بیاورد چه کسی جواب می‌دهد؟ هرقدر گروهبان زور زد نتوانست راضی‌اش کند که برگردد آسایشگاه.

/ 23 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
احمد مبارکی

غرق حبس است نفس در سیاه چال سینه ام دست و پاهایم می کنند تکاپو به سوی آن خشکی دوردست، موسیقی حباب صدای ماهی ها می نوازد گوشم را نیست مرغ دریایی که پرواز را فریاد بکشد به دنبال ماهی، نیست موجی،بادی که خود را به او بسپارم شاید مرا برساند به آن خشکی دور دست، مردمان شهر صدای نبودنم را احساس می کنند؟ اما، جیبهای سوراخم هرگز، هیچوقت نبود صدای آشنای قهر و آشتی سکه ها

احمد مبارکی

سبز بی رنگ از سرزمین آفتاب سوزان و قهر با بارانم سرزمین مردمان هزار رنگ سرزمینی که لالایی کودکانش فریاد نداریست سرزمین شهادت پروانه ها و بغض چکاوک سرزمین شکار شیران به دست کفتارها سرزمینی که صدای شیون گربه هایش درون رود الوند رود خالی از آب روان شیون ز فراق ماهی ها است شیونی که زهره شب را می ترکاند مرگ جنین را می زند رقم من زاده شده ام در سرزمینی که آسمانش نفس پاکی میکشید آبهای خروشانش نیزارهای فراوانش مملو از لانه اردکهای مهاجر سرزمین هم آغوشی بوی شالیزار با آواز قورباغه ها صدای دوستی گندم و مورچه می وزد با باد سرزمینی که پیش از نطفه بستن مترسک شانه کشاورز آشیان پرنده بود سرزمینی که بلدرچین هایش خیره اند به چشمان پیشرفت زمانه کبک هایش از ترس گرگهای آتشین سالهاست روزه آب گرفته اند و روزی ماهی هایش خمیر مرگ است.

احمد مبارکی

جرعه آخر خش خش پای انتظار بر برگهای پاییزی نمی آید رفته گر شب می کندش جارو در آن سوی شهر دودی بر پاست از انباشت رنگ زرد پاییز سیاوش را دگر بار و دگر بار می کشند به آتش صدای انتظار در آتش می کند جست وخیز پاییز است پرنده مهاجر میرود اما نه طولانی تنها به آن سوی قفس پاییز است در دو سوی رود خالی از آب روان سبزه ها گلاویزند قطره باران بشریت را پاییز است در کوهساران چشمه ای نیست فواره کند روح زندگی را دیدم در مغازه شهر چشمه زلالی چشمه ای که صدای جرعه آخر نفسش در جدار شیشه تنهایی عکس ذهن مرا تداعی میکرد

احمد مبارکی

بود ونبود زندگی چیست؟ چشم نگران مسافری است بر گذر زردی پاییز از گرمی تابستان یک مرد،زن و کودک و گذر از پیاده رو زمان گذر تبسمی تلخ برفراز سرسره و جیغ کودکی بی خبر در زیر نورافشانی تزویر زندگی شاخه درخت پرتغالی است خمیده از ترس و پرنده ای بغض کرده در شب از دو چشم در کمین شاید مسافری است که در میز غمار سکه هایش را باخت وخوابید آرام در کنج دیوار کوچه شاید انتظار سبز درختان برای اشک آسمان و گذر از سفره سفید زندگی شاید نگاه دو مرغ عشق آویخته به درخت در دو سوی خیابان است

احمد مبارکی

باغی پر از تنهایی آه لیلی من اکنون با نظاره بر باغ بی میوه تنها سنگ زمردی را می بینم که اسم تو بر آن حکاکی و دگر نشانی از مرواریدهای زیبای لبخندت نیست درختان بی ثمر در انتظار رود جاری از دو چشمه پاکت سالهاست خشکیده اند و بلبلانی که آواز تو را زمزمه می کردند گنگ شده اند آه لیلی من سالهاست که دیگر ستاره ها چشمک زیبای تو را پاسخ نمی گویند ماه تاریک و نور تو را منعکس نمی کند آه لیلی من گلهایی که بوی تو را نثار پروانه ها می کردند سالهاست از شرم لبخند نمی زنند شاید کبوتران نامه بر در حسادت ماه گم شده اند اکنون در کدامین سرزمین آرمیده ای در زیر سایه کدامین درخت و خاک کدامین سرزمین تاب به اسارت کشیدن تو را دارد

احمد مبارکی

قایقی برای چند کلاغ آسمان گریان غرشی کرد و برق را از چشمان زمین ربود زن جیغ کشید و کودک مسافر را گریست مهمانسرای تاریک را مهمان نیست مرد به دنبال شمعدان دوان شمع روشن زن آرام و خیره و کودک خندان اما مهمانسرا کویروار خالی آسمان گریان شب،روز،روز و شب و مردمان شهر قایق نشین و رهسپار بسوی خشم طبیعت آن سوی شهر چوب وار کودکی با آب در تلاطم و پای پیخست نفسهایش پیچان به زنجیر و چند کلاغ را قایقی است

احمد مبارکی

باران جدایی باران تلاطم آسمان سیاه ابر بر فراز زمین سنگفرشهای کنار گذر در سکوت مادری خسته لنگ لنگان دست کودک در دست و کودک بیخود از قصه باران است و دریا طوفانی و هراسان دور دست گم شده از اشک سیاه آسمان صندلی آرزو خالی و دو چشم پشت به هم رهسپار به سوی جدایی و اشک دو چشم رخشان بی اثر بر سنگ زمان پشت به هم،زیر باران

احمد مبارکی

به یاد مرحومه مریم حاتمی سنگ شعر سکوت اختیار کردی سکوتی پروانه وار سکوتی چون شمع نبودن را فریاد بزن در این روز که آسمان تاریک و دهان زمین از تعجب باز در انتظار بلعیدن شعرهای نسروده شاعری که روز تولدش مرد و روز مرگش متولد شد اما پروانه ها هرگز بوی گل مریم را از یاد نخواهند برد

احمد مبارکی

خط ممتد بر فراز قله های پر از برف از تب کلمات در رسای تو دست های به هم پیوسته ی سفید گسسته و با صدای خروش رود گسیل می شود سبزه ها را بیدار و با هم آغوشی باد رقصان موجی از عشق ایجاد خواهد کرد موجی از زمزمه موجی از خاموشی فریادهای نارس موجی که دهان به دهان و گوش به گوش در میان سبزه ها گذر خواهد کرد تا در کوهپایه در زیر آن بید مجنون در میان آلاله های مزارت در گوش تو نجوا کند صدای بوق خط ممتد،قلب مرا

احمد مبارکی

اشک یخ زمستان است و سخنانم مه آلود دستی نقاشی می کند لبخند را بر شیشه احساسم اما اشک احساسم جاری چکه چکه چکه و جدار پنجره ی نگاهم خیس کمی آن طرف تر کودکی لرزان سر بر روی سینه دو سیب سرخ گونه هایش و بوسه سرد دستهایش برای لبان گرم پاهایش آشنا دوخته چشم به جاده ی انتظار چشم به راه چشمانی آشنا جای پای باران،یخ نشسته است و عکس قلب آدم ها در آن نمایان و کودک همچنان در جا رژه می رود