سرنیزه

سرهنگ صبری سرش را گذاشته بود روی میز و داشت چرت می زد. اسیر زیر چشمی نگاهی دواند دور تا دور سنگر. دلش می خواست برای دقایقی هم که شده پلک روی پلک بگذارد. کمی با طناب دور دستش ور رفت. هر چه فشار آورد، نتوانست ذره ّای گره کور آن را شل کند.

دلش آشوب بود و حس غریبی روحش را به حلاجی گرفته بود. صدای خرو پف سرهنگ صبری می پیچید توی گوشش و بیش تر حرصش می گرفت. نگاهی انداخت به طناب دور پاهایش. داخل پوتین عرق کرده و پاهایش گُر گرفته بود. خون خشکیده بود گوشه ی لبش و دهانش مره ی گسی می داد. عرق از سرو رویش می چکید. مژه های ضخیم و بلندش را گذاشت رو هم.

سرباز عبود الجاسم در حالی که نفس نفس می زد،  وارد سنگر شد. سرفه ای کرد و کنار در ایستاد. سرفه زنگدار عبود ، ته مانده ی خواب را از کله ی سرهنگ پراند. سرهنگ چند بار پلک زد و با پلک نیمه باز نگاه انداخت به عبود و گفت:" اُسکُت !" ١ دوباره چشمش گرم خواب شد و سکوتی خمود سنگر را پر کرد. عبود که عرق ریزان فاصله ی خاکریز تا سنگر را دویده بود، هنوز داشت نفس نفس می زد. در حالی که چشم دوخته بود به قیافه ی خواب آلود سرهنگ، حوصله اش طاق شد و سیگاری از جیب لباسش کشید بیرون. آن را آتش زد و حلقه های دود را فرستاد هوا. بوی تند سیگار پیچید زیر دماغ اسیر . نفسش تنگ شد و افتاد به سرفه. نیش پوتین عبود نشست روی ساق پای اسیر و گفت:"اُسکُت!" درد پیچید تو پای اسیر و نفسش بند آمد. فریاد بلندی کشید و دوباره ساکت شد. سرهنگ که خواب زده شده بود، این بار توپش پر بود. نگاه تندی انداخت به عبود و فریاد کشید:" شُعور ما عِندک، فِهِم لیس عِندک. ماذا تَعمل؟! "٢

چهره ی عبود رنگ باخت و عصبانیت سرهنگ را از چشم اسیر دید. نگاهی نفرت انگیز انداخت سمت اسیر که هنوز داشت تک و توک سرفه می زد. گلویش می سوخت و نگاهش را دوخته بود به پارچ آبی که روی میز سرهنگ بود.  انگار توی تنش تنوری گیرانده بودند. سرهنگ ردّ نگاه اسیر را گرفت . سراپایش را برانداز کرد و بُراق شد به لب های خشکیده ی او. لبخندی تمسخر آمیز نشست روی لب هایش. پارچ آب را برداشت و به اسیر نزدیک شد. آن را گرفت جلوی دهانش و بلافاصله دستش را واپس کشید. آب را  خالی کرد روی زمین و قهقهه سر داد. خاک تشنه با ولع آب را مکید. عبود که دلش حسابی خنک شده بود، زد زیر خنده. صدای قهقهه دل اسیر را لرزاند. رمق نداشت چشم هایش را باز نگه دارد. با بی حالی خیره شد به زمین خیس. سرهنگ دستش را گذاشت روی شانه ی عبود و گفت:"اُقتُلهُ!" ٣

لب های خشک اسیر به هم قفل شد و عرق سردی تخت پشتش را پوشاند. قهقهه های سرهنگ صبری در بیخ گلو خفه شد. عبود سرنیزه را از کمرش جدا کرد و به اسیر نزدیک شد. او را هُل داد وسط سنگر. اسیر با صورت چسبید روی خاک و عبود با پوتین افتاد به جانش. خون از بینی اش زد بیرون. دلهره و ترس افتاد توی جانش. نفسش سنگینی می کرد. بغض راه گلویش را بند آورد. با چشم های پر از وحشت خیره شد به سرنیزه. هفت بند تنش آمد به لرزیدن.

عبود نشست روی سینه ی اسیر. سر نیزه را گذاشت روی گلویش. اسیر که کار را تمام شده می دید و نفس در نفس مرگ داشت، شهادتین خواند. ناله ی یا حسین ، فضای تنگ سنگر را جر داد و خون پاشید روی صورت و سینه ی عبود. عبود که دلش آرام گرفته بود، موهای اسیر را گرفت و سرش را به گوشه ای پرتاب کرد.

از کتاب ساحل کرخه/ ١٣٨٢ / مهری حسینی

١.ساکت!

٢. بی شعور ، احمق چکار می کنی؟!

٣. بکشش!

/ 63 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
رها

بادرود با سپاس از شما که پاسخم را عنایت فرمودی ، یکی از مشخصات دانائی و خرد یاد گذشته (تاریخ) وحفظ حقایق آن و سالم به آیندگان و نسل بعد تحویل دادن است . و برایم زیبا بود در عصر و نسلی که سعی بر قلب تاریخ دارند و حقایق جنگ رو آنچه که با گوشت و خون و پوست و استخوانمان حس کرده ایم رو دارند مصادره میکنند و در تصرف عقاید سیاسی و جناحی و گروهی قرار میدن و در زمانی که جنگ و جنگ آوری طعمه ای برای اقتصاد و زر و زور و تزویر شده باز یکی پیدا میشه تو وبلاگش حقایق رو ثبت میکنه و از سنگر و اسیر و بمب و شهادت واقعی و دعوای عبور از میدان مین در شب عملیات و....... میگه و نمیترسه که یکی مثل من پیدا بشه و سر دلشو وا کنه و وقتشو بگیره و بگه آره یادته چه حال و هوائی بود ، انگاری نفس کشیدن راحتتر بود یا اکسیژن هوا بیشتر بود . ای بابا ببخشید دارن صدام میکنند آخه ظاهرآ امروز من شهردارم و باید سفره بندازم صبحانه بدم به بچه ها ی توپخانه تیپ مسلم آره باید برم ........... سرکار خانم حسینی دیدی ما رو اول صبحی کجا بردی : بله خصلت حقایق همیشه تار

داران

سلام مقدم خودم را به وبلاگتان گرامی میدارم.

هم وطن

درود . . با دین ایرانیان پیش از ساسانیان [ماچ] . . چشم در راه هم...[گل]

هم وطن

درباره مطلب یسنا خوب نوشتی من هم در باره خواهم نوشت از این گسستگی و ناهمگون بودن این آیین بسیار خواهم گفت که چگونه در اعصار مختلف همه چیز خود را به دست خود موبدان به تاراج دادند که امروز جز پراکندگی و خمودگی در آن نمی بینیم

هم وطن

داستان زیبا و ی بود که اسرای ما در این مرز بوم با فداکاری بر روی آیین و میهن خود پایداری کردند

مهدی

سلام دوست من وبلاگ جالبی داری........ کلی باهاش حال کردم.... خوشحال میشم به منم یه سری بزنی در ضمن اگه خواستی بگو تا با هم تبادل لینک کنیم راستی تازگیا یه بازی پیدا کردم که بیش از 7 ملیون کاربر داره من که خیلی ازش خوشم اومد تو هم اگه خواستی میتونی برای ثبت نام به لینک زیر بری...... http://www.travian.ir/?uc=ir2_21234

فرزند میهن

شادزی.از سروده ی نیکتون سپاس گزارم دلاور کردستان! وقتی با شما آشنا شدم دیدگاهم نسبت به کرد ها دگرگون شد چون دیدم شما دوستدار ایران هستید و هیچگاه به جمهوری کردستان اندیشه نمی کنید! و وقتی به کردستان رهسپار شدم با دیدن میهمان نوازی کردها و میهن پرستی اون ها از درست کرداری کردها مطمئن شدم! به تازگی پژوهش انجام دادم و دریافتم: کردستان سه بخش دارد: 1-جنوب آذربایجان که مردمی جدایی خواه هستند 2-کردستان که مردمی میهن پرست هستند! 3-کرمانشاه که مردمی اسلام گرا هستند! امیدوارم شما از کردهای میهن پرست و آیین دوست نیک کردار باشید

مرتضی

سلام دوست مهربانم وفات خداوند عاطفه و عاطفه خداوند قبله مروت و قله فتوت قافله سالار عشق و صبر و معرفت معلم مردان عالم آفتاب در حجاب روشنی بخش خورشید زهرای کربلا حسین در آینه تانیث بانوی بانوان جهان عقیله بنی هاشم عقیله عرب عقیله عالم صدیقه صغری زینب کبری تسلیت باد و امیدوارم به دیده کرامت به ما بنگرد

بابک خرم دین

درود: من در وبلاگم در باره آزادی انتخاب در دین زرتشت و جبر در بعضی از ادیان دیگر نوشتم لطفا" آن مطالب رو بخونین وبگین به نظر شما کدام عقیده درست است با تشکر از شما دوست گرامی[گل]