پنجره ای رو به باغ

انگار این شب لعنتی نمی خواهد تمام شود. هر چه جلو می روم. به جایی نمی رسم. دستم را از رو چشم راستم بر می دارم. خون بند آمده است. دوباره روی آن را می گیرم. ذق ذق می کند و تیر می کشد. گلوله ای زوزه کشان فضا را می شکافد و از کنارم رد می شود. به اطراف چشم می چرخانم. تاریکی منطقه را بلعیده است. سنگی از زیر پایم درمی رود و شتابان خود را به پایین شیب می رساند. دلم شور می افتد. حس می کنم پشت هر تخته سنگی شبحی پناه گرفته است. صدای ضرب آهنگ قلبم را می شنوم. روی زمین می خزم و خودم را از شیب پایین می کشم. پایم در چاله ای فرو می رود و لای تخته سنگی کوچک گیر می کند. دو دستی پایم را می چسبم. بی فایده است. فکری به سراغم می آید. بند پوتین را شل می کنم و پایم را می کشم بیرون. زوزه ی خمپاره و گلوله ی رسام پیچیده توی دشت. هول برم می دارد و دست و پایم را گم می کنم. می چسبم به سینه ی زمین و پشت سر هم صلوات می فرستم. چشمم بد جوری تیر می کشد. خون لای انگشتانم را پوشانده است. انگار دستی از غیب دستم را گرفته و به جلو می کشد. پاهایم روی زمین کشیده می شود. با خودم می گویم: " پس چرا تاریکی تمام نمی شود. لعنتی! انگار سرش را به ابدیت گره زده اند."غر که می زنم یاد مهدی می افتم و عرق شرم می دود روی پیشانی ام. با وجود زخمی که برداشته بود، صدایش در نمی آمد. چفیه را بسته بود به پهلویش. خون بند نمی آمد. تکیه کرده بود به شانه ام. وقتی خمپاره نشست نزدیکمان، او را انداختم زمین و خودم هم پهن شدم کنارش. گلوله باریدن گرفته بود. آرنجش را گرفتم و او را کشیدم کنار تّل خاکی. نا نداشت سرش را بلند کند. صورتش کشیده می شد روی زمین و صدایش در نمی آمد. کنار تّل خاک سرش را گذاشتم روی پایم. چشم های معصومش را دوخته بود به صورتم. پلک نمی زد. دلم هّری ریخت. صدایش زدم . نمی شنید انگار. اشک امانم نداد. صورتش را بوسیدم و دست کشیدم روی چشمانش.

**

گلوله ای کنارم می نشیند زمین. به خودم می آیم. انگار دستی مرا به داخل شیاری هل می دهد. تکیه می کنم به دیواره ی شیار. از این که دیگر در تیر رس گلوله نیستم ، نفسی عمیق می کشم. قطره ای اشک نشسته گوشه ی چشم چپم. با لبه آستینم آن را می گیرم. یکباره درد محاصره ام می کند. سرم می خواهد بترکد. ته حلقم می سوزد. زبانم را می کشم رو لب های خشکیده ام. چشم چشم را نمی بیند. چند دقیقه ای خستگی تنم را می دهم به زمین. سر بالا می کنم. آسمان عینهو قیر سیاه است.  هوا دم کرده است و شیار پر از پشه. گوشه ی چفیه را می کشم به پیشانی خیسم و مقداری از شیار را جلو می روم. قدم هایم به اختیار خودم نیست. پایم می گیرد به یک قوطی. صدای زنگ آن گوشم را پر می کند. یحتمل قوطی خالی کمپوت است. دوباره چشمم تیر می کشد. تکیه می کنم به دیواره ی شیار. ناله ام در فضای تنگ شیار می پیچد. پای بی پوتینم را دراز می کنم. به چیزی می خورد. حس می کنم کسی رو به رویم نشسته است. دستم را دراز می کنم و روی زمین می خزم.

- پوتین، پوتین، پوتین

لبخندی نرم پهنای صورتم را می پوشاند. درد چشمم را فراموش می کنم. بچه ها به دیواره ی شیار تکیه کرده اند.

- بچه ها ، بچه ها چشمم یه ترکش کوچولو خورده .چکار کنم؟

انگشتم را کنار دهانم می گیرم و آرام به خودم نهیب میزنم:" هیس ! خجالت بکش اکبر. بیدارشان می کنی ها! دل و روده مهدی ریخت بیرون، اینقدر شلوغش نکرد. تا هوا روشن نشود، از کسی کاری بر نمی آید. بهتر است چرتی بزنی" با دردی که پیچیده تو چشمم کلنجار می روم. دوباره تکیه می کنم به دیواره ی شیار و پلک نیمه بازم را می گذارم رو ی هم. کم کم سنگین می شود.

**

زوزه ی گلوله خواب را از چشمم می گیرد. سپیدی ماتی آسمان را پوشانده. یکی یکی بچه ها را تکان می دهم.

- پاشو برادر وقت نماز شده.

همه می افتند روی هم. نگاهم خشک می شود روی آن ها. انگار سال هاست خوابیده اند.

***

مهری حسینی. از مجموعه داستان چشمهای منتظر/ ١٣٨٢

/ 58 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
وحیدبهروز

بدو کن بدو بیا ابجی که برای ابجی میترا لبافی تولد گرفتم بدو بیا

شادمهر

وطن یعنی سده ، یعنی نوروز وطن یعنی به پای کشورت سوز وطن یعنی اشوزرتشت و کورش وطن سوگند پاکی سیاوُش وطن یعنی به آرش مرز دادن وطن یعنی به پایش جان فتادن وطن یعنی که در بندت کراسوس برآری آه دشمن را ز افسوس وطن یعنی درآری خون ضحاک ز شمشیرت ، اهریمن تنش چاک وطن یعنی سه رنگش جامه ی تن وطن ، آسودگی در خاک میهن وطن یعنی شکوه خرگه ی پارس وطن یعنی خلیج تا ابد فارس وطن یعنی به پاکی اش بنازی سر و جان را دهی ، کشور نبازی وطن یعنی سرای غیرت و نام برایت هم پدر باشد ، هم مام وطن یعنی بر و بومی ز دنیا به ارزانی به پایش جان رخشا

مژگان بانو

سلام عزیز دل خواهر چه داستان زیبایی. [بوسه][گل][بوسه][گل][قلب][گل][قلب][گل] [قلب][گل][قلب][گل][بوسه][گل][بوسه][گل] [گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل] [بوسه][بوسه][بوسه][بوسه][بوسه][بوسه][بوسه][بوسه] [گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل] [قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب] [گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل]

هادي

سلام خانم حسینی عزیز خوب شد که اونا الان نیستن ببینن چه بر سر جامعه آرمانیشا ن اومده.خوبه که نیستن ببینن جامعه بی طبقه توحیدی یعنی چی . خوبه که نیستن ببینن به جای توزیع عادلانه ثروت در حال توزیع عادلانه فقر هستن. خوبه که نیستن.....

محمد رسول

سلام دوست عزیز ما هر چه دارین از تقدسی شهدا است ممنون از زنگار خاطرات آن دلیران ممنون که خبرم کردین حضور پر مهر همیشگی شما باعث افتخار همیشه قدم رنجه کنید ممنون می شم [گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل]

زرتشت

با تقدیم بهترین سلامهای به دوست خوبم مهری نازنین[گل][گل][گل][گل]

فرشته(پاسبان پاسارگاد)

بادرود فوق العاده مینویسید خیلی زیباوجالب بود[گل][قلب] به هموطنی چون شما افتخار میکنم بدرود مهری جون

خدیجه زائر

سلام.خیلی وقته نیومده بودم.........خیلی زیبا تصویر کردین....دستتون درد نکنه........[گل][ماچ]

محمد Mohammad

سلااااااام خوبی مهری جــــــــان؟ جالب بود این اتفاق افتاده یا داستان هست؟ همیشه پایدار باشی ممنون از حضورت[گل][ماچ]

یحیی حمزه ای

salam in dastan kamelan dorogh ast man farzand sardar akbar hamzehi hastam