یک خاطره

     موضوع برمیگردد به سال ها پیش. مینی بوس که رسید سر چهارمردان، راننده زد رو ترمز. جلوتر از من بسیجی 16-17 ساله ای که معلوم بود از جبهه آمده مرخصی، کرایه اش را داد دست راننده و خواست پیاده شود. من هم یک ده تومانی گرفتم طرف راننده. با اخم و ترش رویی گفت: " خرد بده." بسیجی که هنوز دستش به دستگیره در بود، برگشت طرف راننده و با عصبانیت و غیظ گفت: "چکارش داری؟ درست باهاش حرف بزن." طوری که رنگ و روی راننده برگشت و بفهمی، نفهمی کمی هم ترسیده بود، گفت: "من که چیزی بهش نگفتم." پول را از دستم گرفت و خرد کرد. بسیجی رفت و هنوز بعد از بیست و دو سال یادش در ذهن من زنده است.
     راستی بسیجیان آن روزگار که بودند؟ آنان که تعصب خواهر هموطنشان را داشتند به خاطر امنیت و آرامش او، سینه هاشان سپر گلوله های دشمن شد، از آینده و آرزوهایشان گذشتند تا هموطنانشان با عزت و آبرو زندگی کنند. آنان که اگر امروز بودند هرگز در خیابان ها به روی خواهران و برادرانشان اسلحه نمی کشیدند و مثل گذشته ها تعصب آن ها را داشتند
.

   + مهری حسینی - ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۳۸۸/٦/۱٠