اسیر آزاد

جلوی در سنگر ایستاده بودم که دو نفر از گروه گشت همراه اسیر ایرانی وارد  شدند. سروان از روی صندلی بلند شد و لبخندی روی لب هایش نشست. دستش را به علامت رضایت زد روی شانه ی یکی از نیروهای گشت و صدای قهقه اش بلند شد. آن ها نیز احترام نظامی گذاشتند و از سنگر رفتند بیرون. به دستور سروان، طناب را از دور دست های اسیر باز کردم. مامور بازجویی رفته بود مرخصی. چون تا حدودی فارسی بلد بودم سروان از من خواست تا سوال هایش را ترجمه کنم. قدمی جلو گذاشتم و منتظر ماندم. سروان گفت:" اسمک شِنو؟ کًم عُمرک؟"

 به صورت اسیر خیره شدم و گفتم :"اسمت چیه؟ چند سال داری؟" به نظرم بیست تا بیست و دو ساله می آمد. نگاهش را از صورتم گرفت و داد به زمین. محاسن کم پشتش را خاک پوشانده و لب های خشکیده اش تَرَک برداشته بود. سروان جلو رفت و چانه ی اسیر را زد بالا و فریاد کشید:" اَنتَ اَخرس! لِسان ما عندک؟"١ و دستش را روی صورت اسیر پایین آورد. رد انگشتان سروان به سرعت بالا آمد و چند قطره خون از گوشه ی لب های اسیر دوید روی محاسنش. بدون این که به روی خودش بیاورد، به نقطه ای خیره شد. سروان نگاه تندی به او کرد و گفت:" اَنتَ مِن یا قُوات؟" رو به اسیر گفتم:" از کدام لشکری؟" سروان وقتی دید اسیر جواب نمی دهد، با لگد کوبید به ساق پایش و دیگر سوال نکرد.

بیرون از سنگر همهمه بود. حدود چهل، پنجاه نفر از نیروها برای رفتن به مرخصی آماده شده بودند. سروان که از آن همه سر و صدا کلافه شده بود، به میان آن ها رفت و شروع کرد به بد و بیراه گفتن. تا چشم او را دور دیدم، گفتم:" متاسفم که این طور شد. من یک سربازم. دوست ندارم با شما جنگ کنم." این را که گفتم، خودش را سُُر داد روی دیوار و نشست روی زمین. از سر و وضعش معلوم بود که راه زیادی رفته و نای ایستادن نداشت. وقتی سروان وارد شد با لگد کوبید به پهلویش و گفت:" اِنهض!"٢

آرنجش را گرفتم و او را از زمین بلند کردم. چهره ی آفتاب سوخته اش را خاک پوشانده بود. سروان او را تحویلم داد و گفت:" سَیارَه جائت سَبعَتَهُم الی البَصرَه لِلتحقیق."٣

_ اَمرک سَیدی۴

پشت لباس اسیر را گرفتم و از سنگر سروان بیرون آوردم و به سنگر دیگری بردم. قمقمه ام را به لب هایش گذاشتم. دو دستی آن را چسبید. آب قمقمه نصف شد. چند عدد بیسکویت داخل جیبم بود. گرفتم طرفش و گفتم:" گم شده بودی که نیروهای ما اسیرت کردند؟" دستم را پس زد و ساکت ماند. دوباره همهمه ی نیروها بالا گرفت. پتوی آویخته به در سنگر را کنار زدم. آیفا از راه رسید. چیزی نگذشت که همه ی نیروها پشت آن جا گرفتند. رو به اسیر گفتم:" بلند شو! باید با این ها برویم بصره. باید تو را تحویل بدهم." بدون این که حرفی بزند از جا بلند شد. پشت آیفا غلغله بود. جای سوزن انداختن نبود. هر طور بود جایی برای اسیر باز کردم و خودم نشستم لبه ی ماشین. آیفا با صدایی آرام و کشدار حرکت کرد. هوا دم کرده بود و سر و روی نیروها خیس عرق بود. آن قدر ذوق زده بودند که هیچ توجهی به اسیر ایرانی نداشتند. دست می زدند و با هم می خواندند:" تَحنُ نُرید اَن نَاخُذ اِجاز. نَحنُ نُرید اَن نَاخُذ اُجاز..."۵

دستم را روی سرم گذاشتم. زیر آفتاب تیز بعدازظهر، داغ کرده و خیس عرق بود. پلک هایم سنگینی می کرد. به جاده ی اصلی که رسیدیم راننده آیفا تخته گازش را گرفت. نسیم خنکی دوید توی سر و صورتم. چشمم به بیابان های اطراف بصره بود. داشت کم کم چشم هایم را خواب می گرفت که حس کردم دستی به فانسقه ام خورد. متوجه شدم که نارنجکم نیست. خواب از سرم پرید. چشم چرخاندم بین نیروها و نگاهی به اسیر انداختم. بی حرکت نشسته بود سر جایش.

یکباره از جا بلند شد و خود را انداخت روی بچه ها. فکر کردم حالش به هم خورده. ناگهان آیفا رفت روی هوا. به بیرون پرت شدم و سر و صورتم پر از خون شد. ماشین میان شعله های آتش گرفتار شد و رنگین کمانی از دود و آتش بالای سرم قد کشید.

***

١- مگر زبان توی دهانت نیست؟

٢- بلند شو!

٣- ماشین که آمد ببرش بصره  و برای تحقیق تحویل مقامات بده.

۴- اطاعت قربان!

۵- ما می رویم به مرخصی...

***

بر اساس خاطره ای از کتاب اسرار جنگ تحمیلی به روایت اسرای عراقی.

از کتاب چشم های منتظر، چاپ ١٣٨٢،"مهری حسینی"

 

 

   + مهری حسینی - ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ ; جمعه ۱۳۸٩/۱۱/٢٢