منبع درآمد بی دردسر

 نزدیک بازارچه راننده زد رو ترمز و مرد آمد بالا. بند بلندگو دور گردنش بود و کلاهی کاموایی و سبز رنگ بر سرش.  مثل ضریح امامزاده ها چند تکه پارچه سبز هم از گردنش آویزان بود. به حرف آمد و گفت: "مداحی می کنم." دو لایه غبغب اش لغزید رو هم.  راننده گفت:" تو این عید؟" لجم گرفت. گفتم:" بیچاره ما.  در ایران باستان  ماهی ۵ یا ۶ جشن داشتیم. حالا باید ماهی ۵ یا ۶ روز بزنیم توی سرمان. تو را به خدا این چند روزه عید را بگذارید مردم دور از غم و اندوه باشند." خونسرد گفت" باشد این چند روز را مداحی نمی کنم." از تاکسی پیاده شدم و رفتم تا به کارم برسم. نزدیک ظهر بود که مسیر را با تاکسی برگشتم.  چهارزانو نشسته بود جلو بازارچه. با همان کلاه سبز بافتنی و پارچه های سبز آویخته از گردن. صدایش می پیچید تو بلندگو

- قربان دستان بریده ات اباالفضل! ... السلام علیک یا فاطمة الزهرا! 

جلوی پایش چند سکه بیست و پنج و پنجاه تومانی بود. علاوه بر اخاذی، دروغگوی خوبی هم بود.