فرشته های زمینی

نم نم باران عطر خاک را در فضا  می پراکند. دور میدان غلغله است. نفس آرام نسیم شاخ و برگ درختان داخل میدان را به رقص در آورده. جمعیت لطیف و زیبا هستند. انگار پرند و پرنیان. آن قدر که به نظر می آید می تواند از میان تن آن ها رد شود. حس می کند از جنس خاک نیستند.  موج تابوت روی  دست ها روان است. تابوت هایی سبک و بدون پیرایه با استخوان هایی که سال ها در هجوم باد و باران عطر آسمانی خود را در مشام خاک می ریختند. عاشقانه دل می سپارد به موج. ارواح مطهر شهیدان تابوت های خود را به دوش می کشند. سکوت بر فضا سایه انداخته. زمزمه ای آرام  دور بر می دارد و پرده ی گوشش را می لرزاند و ضجّه ای غریبانه که به دلش چنگ می اندازد و آن را می فشارد. نگاهش می لغزد سمت صدا. به چشمش آشنا می آید. سر شب با او تلفنی حرف زده. با چشم هایی شفاف از پس پرده ی اشک خیره اش می شود. زار می زند و دو دستی می کوبد توی سرش. دوباره  موج صدا هجوم می آورد سمتش.

- برگرد ! با شهیدان کجا می روی؟

ناله های او دلش را به درد می آورد و بغضی سنگین می چسبد بیخ گلویش. دوباره می شنود:" برگرد . کجا می روی؟" انگار صدایش را نمی شنود. صورتش بارانی است.  حالا دیگر صدای هق هق اش  اوج گرفته. رو می گرداند و شانه به شانه ی فرشته های زمینی دور می شود.

   + مهری حسینی - ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۳٩۱/۱/٢٤