قاب عکس

صدای آژیر آمبولانس پیچید تو فضا. گرد و خاک همه چیز را در خود فرو برده بود. مرد وسط خاک ها نشسته بود و چشم از زمین بر نمی داشت. چشم هایش می سوخت. می خواست فریاد بزند. نا نداشت. چشم چشم را نمی دید. صدای جیغ زنی پرده گوشش را لرزاند.

- ای خدا بچّه ام... شما رو به خدا یکی به دادم برسه. پسرم نیست.

تکانی به خود داد. پاهایش سست بود. نتوانست از زمین کنده شود. دست هایش را ستون بدنش کرد و سعی کرد هیکل نحیفش را تکان دهد.  دوباره پهن شد روی خاک ها. غبار کم کم فرو نشست. رنگ موها و مژهایش به خاکی می زد. زبانش را کشید روی لب های خشکیده اش و به اطراف چشم چرخاند. فکر و خیال به ذهنش هجوم آورد. تنش به رعشه افتاد.زیر لب راند:

پس لیلا کجاست؟ عباس کو؟

صدای گرفته ی مردی که با بغل دستی اش حرف می زد او را به خود آورد.

- این جا خیلی ها دارند کمک می کنند . بیا بریم. میدان شهرداری هم بمب باران شده. شاید اون جا کاری از دستمون بر بیاد.

شیون و ناله ی چند زن به گوش می رسید. چند نفر  بیل به دست مشغول جست و جو بودند. با احتیاط دل خاک را می شکافتند. دست کوچکی از لای خاک ها بیرون زد. مردها به آرامی آجرها را برداشتند. جنازه ی بی جان عباس روی دست ها بالا رفت.

انگار تا آن موقع باور نکرده بود که چه اتّفاقی افتاده . همهمه گوش هایش را پر کرد. صداها در هم و نامفهوم بود.  وحشت چشمان خیره مرد را پر کرد. بغضش ترکید و رد باریک اشک راه کشید روی گونه هایش و با غبار در آمیخت. گره زبانش باز شد و از ته دل فریاد کشید: خدا !

صدای هق هقش با همهمه ی مردم گره خورد. انگار تا آن لحظه کسی به او توجه نداشت. سیل نگاه ها سرازیر شد طرفش. دست دراز کرد و گفت: " عباس من رو کجا می برید؟ لیلا کجاست؟ یکی جلوی این ها رو بگیره" یادش آمد که لیلا به عکاسی رفته تا عکس بزرگ شده و قاب گرفته ی عباس را بیاورد. دستی شانه اش را تکان داد.

- بلند شو چرا وسط خاک ها نشستی؟

دستش را گرفت تا از جایش بلند شود. مرد نتوانست روی پاهایش بایستد. دوباره افتاد روی خاک ها. لباسش از قسمت کمر با خون خیس خورده بود. دو مرد سفید پوش آمدند طرفش . او را روی برانکارد گذاشتند و بردند طرف آمبولانس.  صدای شیون زن ها لابه لای صدای آمبولانس محو شد.

***

میدان در ازدحام جمعیت گم شده بود. چند لنگه کفش روی آسفالت به چشم می آمد. چرخ در رفته گاری کهنه پیرمرد میوه فروش افتاده بود داخل جوی آب. پیرمرد با دست های لرزان نشسته بود کنار گاری و گاه دستمال سفیدش را می کشید روی چشم های کم سویش. با فاصله ی کمی از او مقداری خون دیواره ی جدول کنار خیابان را پوشانده بود. پسر بچه ای داشت با انگشت خون  لخته شده را بُرش می داد. مادرش با پاهای برهنه دوید طرفش. او را به سینه چسباند و از آن جا دور شد.

چند جنازه ردیف شده بودند کنار جدول. ماشین سفید رنگی وسط خیابان از حرکت مانده بود. سقف مچاله شده اش تا نیم تنه راننده را پوشانده بود. سر خون آلودش روی فرمان جا گرفته بود. چند جنازه جلوی قصابی به چشم می آمد. لا به لای جنازه ها پیکر بی دست زنی دیده می شد و  کنارش قاب عکسی شکسته به چشم می آمد که در چهار چوب آن چهر ه ای معصوم به روی رهگذران لبخند می زد. 

مهر ١٣٨١ / مهری حسینی

   + مهری حسینی - ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۳۸٩/٦/۳۱

انتظار

این روزها

هوای دلم

سخت ابری و دم کرده است

دریغ از قطره ای باران

منتظرم

شاید هنگام برخورد

با نگاه مه آلودت

توده ای هوای سرد در دلم بوزد

***

تنها ترین ستاره هم

دیشب فرو ریخت

... و آسمان سر در لاک تاریک بی کسی

فرو برد

آذر ٨٠ / مهری حسینی

   + مهری حسینی - ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱۳۸٩/٦/٢٢

دیالوگ در داستان نویسی

لازمه ی هر داستان آوردن دیالوگ و انتقال حرف های شخصیت ها به مخاطب است. دیالوگ ها را به دو شیوه  می توان آورد. همان طور که در بحث شخصیت پردازی و توصیف لازم دیدیم که فضا و یا شخصیت ها را از لحاظ ظاهری و چه اخلاقی به گونه ای غیر مستقیم توصیف کنیم، در دیالوگ ها هم گاه از کنایه و ضرب المثل استفاده می شود. ضرب المثل هایی که به خوبی منظور گوینده را انتقال دهند. البته اجباری در آوردن ضرب المثل نیست اما باعث می شود داستان جلوه ی بهتری داشته باشد.  یادمان باشد تکرار بیش از یکی دو بار از یک نوع، داستان را لَوث  می کند. همان طور که جمله ای تکراری از زیبایی داستان می کاهد.

دو شیوه برای آوردن دیالوگ ها: گاه نویسنده مجبور است در دیالوگ ها به صورت کلیشه ای کار کند. مانند:

حسین گفت:" می آیی تهران؟" علی گفت:" نه کار دارم." حسین گفت:"  پس من می روم." علی گفت :" خدانگهدار."

این شیوه ی  نوشتن دیالوگ ها، با گفتم و گفت روال عادی خود را طی می کند اما در نوع دیگر مانند:

حسین  با نگاهی آمیخته به نگرانی  رو گرداند سمت علی.

- می آیی تهران؟

- نه کار دارم.

- پس من می روم.

- خدانگهدار.

در این شیوه نوشتن،  با توجه به جمله ی قبل از شروع دیالوگ ها ، (حسین با نگاهی آمیخته به نگرانی رو گرداند سمت علی)  مخاطب به راحتی متوجه می شود که هر دیالوگ متعلق به کدام شخصیت است. گاه هم همراه با توصیف حالات ظاهری می آید. مانند:

حسین مردد شد اما علی با نگاه خیره اش شک او را برطرف کرد. حسین دوباره پرسید:" نظرت را نگفتی؟" لبخند دوباره علی تاکیدی بر حرف اولش بود.

ممکن است بعضی داستان ها با دیالوگ شروع شوند و یا با تداعی معانی. گاه هم با توصیف محیط و فضای اطراف. به هر صورت که بیایند باید قانون مربوط به آن بخش را  رعایت کرد.

 استفاده از ضرب المثل وقتی به جا و لازم باشد، نیکو و پسندیده است. مانند:

مادر گفت:" حسین پسر خوبیه.   دختر به بخت خودت لگد نزن."

لیلا گفت:" مگه خرم به گل مونده؟"

*

پدر گفت:"‌ تو که می دونی مادرت و زن عموت مثل کارد و پنیر هستند باز هم دست بردار نیستی؟" حسین نمی خواست کوتاه بیاید. گفت:" هستند که هستند. به حال من چه توفیری داره."

***

پایان بحث مقدماتی داستان نویسی.

 

   + مهری حسینی - ۱:۳٥ ‎ق.ظ ; جمعه ۱۳۸٩/٦/۱٢