دفتر عاشقانه ها

ورق می زنم

دفتر عاشقانه های نگاهت را

و مرور می کنم

 بال و پر سوخته ی خاطراتت

تجربه ی خوبی است

حس پرنده بودن

_  و پرواز  _

 تا افق های آبی نگاهت

***

مهری حسینی ، از کتاب مردان آسمانی/ تابستان ١٣٨١

   + مهری حسینی - ٧:٠٦ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳۸٩/۱/٢۸

طرح 1 و 2

( طرح١) 

 

سال ها

دخیل بسته ام

به ضریح چشم هایت

خوب من !

بگو

 کی نگاهم مستجاب می شود؟

***

(طرح ٢)

 

دلت را در آخرین وداع

دفن کردم

اما هنوز

در کوچه باغ خیالم

قدم میزنی

***

مهری حسینی/ آبان ١٣٧٧

 

   + مهری حسینی - ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۳۸٩/۱/٢۳

پنجره ای رو به باغ

انگار این شب لعنتی نمی خواهد تمام شود. هر چه جلو می روم. به جایی نمی رسم. دستم را از رو چشم راستم بر می دارم. خون بند آمده است. دوباره روی آن را می گیرم. ذق ذق می کند و تیر می کشد. گلوله ای زوزه کشان فضا را می شکافد و از کنارم رد می شود. به اطراف چشم می چرخانم. تاریکی منطقه را بلعیده است. سنگی از زیر پایم درمی رود و شتابان خود را به پایین شیب می رساند. دلم شور می افتد. حس می کنم پشت هر تخته سنگی شبحی پناه گرفته است. صدای ضرب آهنگ قلبم را می شنوم. روی زمین می خزم و خودم را از شیب پایین می کشم. پایم در چاله ای فرو می رود و لای تخته سنگی کوچک گیر می کند. دو دستی پایم را می چسبم. بی فایده است. فکری به سراغم می آید. بند پوتین را شل می کنم و پایم را می کشم بیرون. زوزه ی خمپاره و گلوله ی رسام پیچیده توی دشت. هول برم می دارد و دست و پایم را گم می کنم. می چسبم به سینه ی زمین و پشت سر هم صلوات می فرستم. چشمم بد جوری تیر می کشد. خون لای انگشتانم را پوشانده است. انگار دستی از غیب دستم را گرفته و به جلو می کشد. پاهایم روی زمین کشیده می شود. با خودم می گویم: " پس چرا تاریکی تمام نمی شود. لعنتی! انگار سرش را به ابدیت گره زده اند."غر که می زنم یاد مهدی می افتم و عرق شرم می دود روی پیشانی ام. با وجود زخمی که برداشته بود، صدایش در نمی آمد. چفیه را بسته بود به پهلویش. خون بند نمی آمد. تکیه کرده بود به شانه ام. وقتی خمپاره نشست نزدیکمان، او را انداختم زمین و خودم هم پهن شدم کنارش. گلوله باریدن گرفته بود. آرنجش را گرفتم و او را کشیدم کنار تّل خاکی. نا نداشت سرش را بلند کند. صورتش کشیده می شد روی زمین و صدایش در نمی آمد. کنار تّل خاک سرش را گذاشتم روی پایم. چشم های معصومش را دوخته بود به صورتم. پلک نمی زد. دلم هّری ریخت. صدایش زدم . نمی شنید انگار. اشک امانم نداد. صورتش را بوسیدم و دست کشیدم روی چشمانش.

**

گلوله ای کنارم می نشیند زمین. به خودم می آیم. انگار دستی مرا به داخل شیاری هل می دهد. تکیه می کنم به دیواره ی شیار. از این که دیگر در تیر رس گلوله نیستم ، نفسی عمیق می کشم. قطره ای اشک نشسته گوشه ی چشم چپم. با لبه آستینم آن را می گیرم. یکباره درد محاصره ام می کند. سرم می خواهد بترکد. ته حلقم می سوزد. زبانم را می کشم رو لب های خشکیده ام. چشم چشم را نمی بیند. چند دقیقه ای خستگی تنم را می دهم به زمین. سر بالا می کنم. آسمان عینهو قیر سیاه است.  هوا دم کرده است و شیار پر از پشه. گوشه ی چفیه را می کشم به پیشانی خیسم و مقداری از شیار را جلو می روم. قدم هایم به اختیار خودم نیست. پایم می گیرد به یک قوطی. صدای زنگ آن گوشم را پر می کند. یحتمل قوطی خالی کمپوت است. دوباره چشمم تیر می کشد. تکیه می کنم به دیواره ی شیار. ناله ام در فضای تنگ شیار می پیچد. پای بی پوتینم را دراز می کنم. به چیزی می خورد. حس می کنم کسی رو به رویم نشسته است. دستم را دراز می کنم و روی زمین می خزم.

- پوتین، پوتین، پوتین

لبخندی نرم پهنای صورتم را می پوشاند. درد چشمم را فراموش می کنم. بچه ها به دیواره ی شیار تکیه کرده اند.

- بچه ها ، بچه ها چشمم یه ترکش کوچولو خورده .چکار کنم؟

انگشتم را کنار دهانم می گیرم و آرام به خودم نهیب میزنم:" هیس ! خجالت بکش اکبر. بیدارشان می کنی ها! دل و روده مهدی ریخت بیرون، اینقدر شلوغش نکرد. تا هوا روشن نشود، از کسی کاری بر نمی آید. بهتر است چرتی بزنی" با دردی که پیچیده تو چشمم کلنجار می روم. دوباره تکیه می کنم به دیواره ی شیار و پلک نیمه بازم را می گذارم رو ی هم. کم کم سنگین می شود.

**

زوزه ی گلوله خواب را از چشمم می گیرد. سپیدی ماتی آسمان را پوشانده. یکی یکی بچه ها را تکان می دهم.

- پاشو برادر وقت نماز شده.

همه می افتند روی هم. نگاهم خشک می شود روی آن ها. انگار سال هاست خوابیده اند.

***

مهری حسینی. از مجموعه داستان چشمهای منتظر/ ١٣٨٢

   + مهری حسینی - ٥:٤٤ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳۸٩/۱/٢٠

آسمان مهربانی

کاش می شد عشق را بین همه  تقسیم کرد

هر دل پر زخم را با سادگی ترمیم کرد

 کاش می شد در مصاف زخم های پر تپش

لحظه های بی کسی را با دلت تنظیم کرد

مانده ام بر ساحل دریایی چشمان من

دل چگونه جای پای اشک را ترسیم کرد

با دل من نازنین!  آیا غریبه مانده ای

پس چگونه عشق را باید به تو تفهیم کرد؟

**

با دلم قدری مدارا کن که تا شاید شود

آسمان مهربانی را به تو تقدیم کرد

بهمن ١٣٧۴/ مهری حسینی

 

   + مهری حسینی - ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱۳۸٩/۱/۱٦

گدایی محترمانه

نزدیک بازارچه راننده زد رو ترمز. مرد آمد بالا. بند بلندگو دور گردنش بود و  کلاهی سبز رنگ بر سرش. مثل ضریح امامزاده ها چند تکه پارچه سبز از گردنش آویزان بود. گفت" مداحی می کنم." دو لایه غبغب زیر گردنش لغزید رو هم. راننده گفت" تو این عید؟" لجم گرفت. گفتم: " در روزگاران گذشته ماهی ۵ یا ۶ روز جشن داشتیم، حالا باید ماهی ۵ یا ۶ روز بزنیم تو سرمان. شما را به خدا بگذارید این چند روزه غم و اندوه از مردم دور باشد. بعد از این باید دوباره بدوند دنبال مشکلاتشان." خونسرد گفت:" باشد این چند روزه را مداحی نمی کنم." از تاکسی پیاده شدم و  رفتم تا به کارم برسم. نزدیک ظهر مسیر را با تاکسی برگشتم. چهارزانو نشسته بود جلوی بازارچه. با همان کلاه سبز بافتنی و پارچه های سبز آویخته از گردن. صدایش می پیچید تو بلندگو

- قربان لب تشنه ات یا اباالفضل! ...السلام علیک یا فاطمة الزهرا!

جلوی دستش چند سکه بیست و پنج و پنجاه تومانی بود.

   + مهری حسینی - ٥:۱٢ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۳۸٩/۱/٩