حکایت ظهور

حکایت ظهور تو، حدیث شکفتن آرزوهاست. تو می آیی و خورشید جمالت، دنیا را غرق طراوت و نور می کند و خواب زمستانی زمین را در هم می شکند.

تو وعدۀ خدایی و عمری ست تاریخ حسرت نوش تحقق وعدۀ خداست. دردا و دریغا که روزهای بی شمار تاریخ به دست منتظرانی ورق خورد و انتظار به سرنیامد. اکنون، مهربانترین مهربانان! چشمها در این عصر دود آهن و وحشت به جست و جویت آمده اند. در این ظلمت سرای درد و اندوه که پنجره های امید بسته شده و آواز قناری در گلو خشکیده، نگاه پژمردۀ گلهای باغ به تنها روزنی ست که عطر حضور تو را منتشر می کند. اکنون، که دست تقدیر این جدایی را رقم زده است و دلتنگیهای دوستانت خلاصه شده در جمعه هایی دلگیر و بی سامان، چگونه آنها را می نگری و آوازهایشان را از فراقت چگونه تفسیر می کنی؟

جهان با تو زیبا و دیدنی ست. با تو خنده بر لب گل و نور و سپیده می نشیند. بیا که غربت بهاران را کسی جز تو نمی فهمد. بهار، جز با عطر دلاویز تو، ترنم و تازگی را تجربه نخواهد کرد. تو گشایش در افقهای امیدی و تفسیر حادثۀ عشق. چشم زمان به یمن نام مبارکت به فردایی روشن خیره مانده. اگر بگویم منتظرت هستم، دروغ گفته ام؛ چرا که اعمال و رفتارم، آن نیست که تو می پسندی. روزگار، روزگار غریبی ست. گره های تار و پودش با ریا و نیرنگ و دروغ محکم شده. خیلیها نالۀ «یا مهدی!» شان به اوج می رسد، امادر پس پرده، با گناه و ریا و زشتی  آمیخته اند.

دردا که در جوار منتظرانت برخی شب را گرسنه سر بر بالین می نهند و کسی از آنان خبر ندارد. ناله ها و اشکهای دروغین به هم می آمیزد و دلت را به درد می آورد. آن گاه است که تو برای کردار زشت این منتظران دروغین نالۀ وامصیبتا سر می دهی و اشک کاسۀ چشمهایت را پر می کند. منتظرت نیستم؛ چون نمی خواهم بیازارمت و با ریاکاری ام بر رنجت بیفزایم.

... اما روزی خواهی آمد. رازهای سر به مهر را خواهی گشود و زمین به خود خواهد بالید که هرچه هست با عدل تو تقسیم شده. خوشا به حال کسی که آن روزگار ساده و بی ریا را درک کند؛ روزگاری که لبریز از عشق و احساس ست؛ با دستهایی پر از شکوفه های امید.  سلام بر تو و همۀ کسانی که دوستشان داری.

   + مهری حسینی - ۱:٢٢ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱۳۸٧/۸/۱۳