کابوس من و غزه

خواستم به راحتی از کنارش بگذرم. بمب باران غزه را می گویم. خودم را به بی خیالی زدم. نشد. شب قبل از بمب باران خواب دیدم. نگاهم به اسمان بود و بمب های سیاه رنگی که داشتند پایین می امدند تا برای چندمین بار بخورند روی بام خانه ام. فردای ان روز تو زیر بمب ها هزار تکه شد ی. نمی دانم. واقعا نمی دانم چه کسی مقصر است. اسراییل یا حماس؟ چه کسی حق حیات را برای خود روا می دارد و دیگری را محکوم به نیستی؟ راستش اصلا دلم نمی خواهد ذهنم درگیر مسایل سیاسی شود. اصلا از سیاست متنفرم. حس لطیف شاعرانه ام را و احساس هم نوع دوستی ام را به هر چیزی ترجیح می دهم. با این حال برای  همه ی انسان ها، افریدها ی عزیز لایزال ارزش قائلم. می دانم هر کسی که قدم به این سرای خاکی گذاشته، به اراده ی خدا بوده و حق زندگی کردن را به او داده. چه یهودی، چه مسلمان، می دانم  یک جای کار می لنگد. این که دو طرف نمی خواهند در کنار هم، در صلح و ارامش روزگار را بگذرانند. در مقابل هر یک اسراییلی، صد فلسطینی کشته شد. یعنی در مقابل  4 اسراییلی 400  فلسطینی. و می دانم این انصاف نیست.حکایتی است تلخ و دور از اغماض.جنایتی نابخشودنی که دل غیرتمند  هر ازاد مردی را به درد می اورد. نمی دانم گناه  این خون ها به گردن چه کسی است؟اسرائیل یا حماس؟

برای همین یک دنیا غم و اندوه در دلم اوار شد. یک دنیا خانه های ویران شده.  دلم زیر بار غم و اندوه دردت خمید. دردی که به سنگینی تمام اجرها و تیر اهن های فرود امده  بر سرت بود. تو را حس می کنم. هم غزه، هم بمب های فرود امده و هم تکه تکه اجرها و تیر اهن ها برایم ملموس اند.

تو امروز تنها یک روز از روزگار هشت ساله ی من، خانواده ام و هم شهری هایم را پشت سر گذاشتی. یک روز از روزگار هشت ساله مردمان غرب و جنوب وطنم را. من حداقل، روزی سه یا چهار بار پرواز میگ های  21 عراق را در اسمان شهرم به نظاره می نشستم. میگ هایی که صدای جیغ شان گوش های شهرم را پر می کرد و یکباره هفت یا هشت نقطه ی شهرم با خاک یکسان می شد. باید خدا را شکر کنی که  کشور های زیادی از جمله ایران مظلومیت تو را در بوق و کرنا می کنند و صدایت را به گوش دنیا می رسانند. اما کسی نبود امار کشته های روزانه ی شهرم را اعلام کند. حتی رادیو و تلویزیون ایران هم درد و مظلومیت  مرزداران وطنم را نه به گوش دنیا که به گوش هم وطنان خودم هم نمی رساند. حرفی از بمب های اوار شده بر سر شهرم نمیزد. لذا بیشتر هم وطنانم از روزگار گذشته بر مردم غرب و جنوب بی خبر اند.  لازم نیست برایت توصیف کنم  بمب باران یعنی چه. می دانی حال و هوای بمب باران یعنی چه.

 ان گاه که زن و مرد پا برهنه هر کدام به سویی می دویدند. بچه ها و زن هایی که با سرو پایی برهنه هراسان به دامنه ی کوه پناه می بردند. انگار قیامتی به پا بود. خانه های گلی مردمان تهی دست شهرم طعمه ی بمب ها می شد و تا نیم ساعتی خاک و دود و اتش فضا را می پوشاندو چشم، چشم را نمی دید. حق داشتند مادرانی که فرزندان خردسالشان را در ان هیاهو گم کنند  و پس از فرو نشستن خاک ها به جستجوی عزیزانشان باشند.دردا و دریغا که بعضی پیکر عزیزانشان را تکه تکه در اغوش می کشیدند. هشت سال دست و پای قطع شده،سر جدا شده، دل و روده ی ریخته شده روی اسفالت گرم خیابان، تکه ای پوست سر که موی اغشته به خون ان، چسبیده به در و دیوار بود، یادگار روزهای تلخ جنگ است. ایا حس نمی کنی دلت دارد میلرزد؟

...و دل من از ان دسته است.  لرزید و باعث شد  بیشتر از جنگ بنویسم. از مظلومیت برادران شهیدم در جبهه ها، از سرفه ها ی تکه تکه شده مردم سر­­­دشت از خانه های یک دست صاف شده ی قصر شیرین و هویزه. از موشک های 12 متری اوار شده بر شانه های زخمی دزفول، از بمب باران ها ی شبانه ی کرمانشاه، کرند، و اسلام اباد غرب، از موشک های زمین به زمین نیمه شب که هراسان پلک می گشودیم و با سر و پای برهنه میدویدم توی کوچه.  از این درد عمیق و بی انتها که بر دلم چنگ انداخت و ان را فشرد.

... و جنگ جز اندوه، ویرانی، مرگ و کابوس ارمغانی ندارد که نصیب چشمان لبریز از احساس و دستان سرشار از ترنم انسان ها شود. ان گونه که هنوز بعد از سال ها کابوس بمب باران دست از سرمان بر نمی دارد و من هنوز بیشتر شب ها خواب بمب باران را می بینم. همیشه در این گیرو دار انسان هایی بی گناه قربانی سیاست ها ی دو حاکم و فرمانروا می شوند.اگرچه یکی حق است و دیگری ناحق  اما ولایت مطلق از ان خداست و نباید انان که در راس کارند  به خاطر اهداف خودشان جان دیگران را به خطر بیندازند. معتقدم تک تک انسان ها باید برای افریدگان خدا یعنی هم نوعانشان ارزش قائل شوند و حق یک دیگر را پای مال نکنند. در پهنه ی هستی گردن به فرمان عزیز لایزال نهند و با هم مهربان باشندو با صمیمیت در کنار یک دیگر از ان چه خداوند برایشان خلق کرده، بهره برند. از خدا میخواهم کشته هایتان را قرین رحمت خود گرداند و جایگاه نیکو بخشد.و ما  برای خون کسانی که در را ه  ازادی و سربلندی وطن جان خود را فدا کرده اند،  ارزش قائل شویم و در مقابل خون انها احساس مسئولیت کنیم. به خصوص اگر در جایگاه و منصبی هستیم .

   + مهری حسینی - ۱:٢٥ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۳۸٧/۱٠/٢۱

برای زن شرقی

  به تو که دور از حقوق بشر مانده ای


زن شرقی، زن خسته، دور از اصل و نشانه

شده محکوم به ماندن در حریم تنگ خانه

سر دل را بگشاید آه دل خسته ترین زن

سر زند آتش حسرت از دل دشت و کرانه

و به اجبار پدر، بی عشق مردی، همسرش شد

تا بشوید، بپزد، یکسر زند با بچّه چانه

و اگر شاد بپوشد، می شود مرتد و  بی دین

چون سیه پوشِ خرافی شده الگوی زمانه

می شود اسوه پاکی هر زن اخمو نخندد

شده دل مرده به سمت آه و دلتنگی روانه

و مبادا که نگاهش در نگاه مردی افتد

که شود زیر کمربند و لگد خرد و کمانه

صد زن صیغه حلال همسرش می گردد اما

حق ندارد بکند شِکوه از این رنج زنانه

که بگویند حسود است و ندارد چشم دیدن

غیرت اما شده سهم چشم هر مرد دوگانه                      

- زن طلا است و درون تاقچه او را گذاریم  

و، زنش کلفت خانه می شود  با این بهانه 

- نه طلا است و نه گل تا که فقط چشمت ببیند

در حریم دل تو فرسوده شد با کارخانه

و به رسم عرب جاهل بگوید زن ضعیفه ست

چه حقیر است وجود مرد خود رای زمانه

 

**

 

نام صد زن شده سر فصل کهن­تاریخ ایران

همه فرمانده جنگی، عهده­داران خزانه

چه کند مرد کج آیین؟ در پناه دین و ایمان

چه کند آه خدا ! با ساقه­ی ترد جوانه؟

   + مهری حسینی - ۱:٢٤ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۳۸٧/۱٠/۱٧