تاریکه بازار کرمانشاه


این بازار را خیلی دوست دارم. تاریکه بازار کرمانشاه. علاوه بر شیرینی های سنتی مثل نان برنجی و کاک و نان خرمایی و صنایع دستی سنتی، پر است از پارچه های رنگارنگ لباس کردی که وقتی دوخته می شوند بر قامت بانوان کرد، زیباییشان چند برابر افزون می شود و زرگری هایی که ارزش و اعتبار اندوخته های ایران باستان را حفظ کرده اند. ارزش و اعتباری که نماد قدرت و اقتدار نیاکان است. با آویزهای تندیس کوروش و داریوش هخامنشی نیزه در دست و فَرَه وَهر که در پشت ویترین ها نگاه رهگذران را مجذوب خود می کند.
حوالی شهر من
تصمیم گرفتم این بار چیزی ننویسم. شما را به سفری کوتاه در حوالی شهرم، سرپل ذهاب دعوت می کنم.

آبشار پیران

آبشار پیران

آبشار پیران

پاتاق

چشمه جوشان سراب گرم ( سراوگرم)

تنگ گوله م
ریجاب ( ریژاو)

گلین

گلین
![]()
شالان
![]()
شالان

بابا یادگار ( باوه یاگار)
تب فریاد
دل در به درم اسیر درد است
برای با تو بودن مردٍ مرد است
به دنبالت که تا دنیاست دنیا
شبیه کولیان دوره گرد است
×××
چه زود از چشم تو افتادم ای عشق!
نکردی ذره ای هم یادم ای عشق!
بگو من بی وفایم یا تو حالا؟
نکردی حس تب فریادم ای عشق!
×××
مهری حسینی
تولدت مبارک


پسرم!
آهنگ صدایت
با به دنیا آمدنت زیباترین ترانه ی زندگی ام،
نفس هایت
تنها بهانه ی نفس کشیدنم
و وجودت تنها دلیل زنده بودنم است.
پس با من بمان تا زنده بمانم.
27 آذر ماه روز قشنگ پاییزی ات مبارک
رضا زاغی
همیشه سر نترسی داشم. شاید باور نکنید و پیش خودتان بگویید که این سعید خدای چاخان است. به ارواح خاک آقام راست میگویم و هرگز کسی را هم گوش مخملی فرض نکردهام. نور به قبرش ببارد. همیشه خانم جانم میگفت که دنبال شر میگردم. از بچّگی تنم میخارید برای کتک کاری و دعوا. سر موضوع رضا زاغی هم دل تو دلم نبود. منتظر بودم زودتر صبح برسد و دست به کار شویم. هول و ولاش را هم به جان خریده بودم. میدانستم آخر و عاقبتش هم این است که گرهبان داوود و دار و دستهاش ازخجالتمان در بیایند. خیالتان را راحت کنم پیه همه چیز را به تنم مالیده بودم و از هیچکسی هم واهمه نداشتم. آخر و عاقبت کار را هم به روحالله و سلطان و حسین گفتم. گفتم که اگر نمیتوانند و جربزهاش را ندارند بکشند کنار.
کار آمار که تمام شد گروهبان داوود پوشه را زد زیر بغلش و رفت طرف اتاق نگهبان. اسرا دوبهدو شروع کردند به قدم زدن. دو نفراز بچّهها با بیل و کلنگ رفتند سراغ باغچه. سرهنگ اجازه داده بود که تو باغچه سبزی خوردن بکارند. بیشتر اسرا غیرنظامی بودند. تو مرز کردستان اسیرشان کرده بودند. خیلی ها پِی واجبات نبودند. با ما هم که اسیر نظامی بودیم گرم نمیگرفتند. رضا زاغی تنها ایستاده بود سینه دیوار و حرکات بچّهها را زیر نظرداشت. نبودن گروهبان فرصت خوبی بود و نباید میگذاشتیم از دست برود. به حسین گفتم: «آماده باشید. چند دقیقه دیگر با سلطان برو تو دستشویی. روحالله و اصغر و کاوه هم همین جا بمانند.» و رفتم طرف رضا زاغی.
سینه آسمان پر بود از لکههای سفید ابر و نرمه بادی میچرخید تو محوطه. شانه به شانۀ رضا زاغی ایستادم. مثل بز اخفش سرچرخاند و سیخ نگاهم کرد. گفتم: «تازه چه خبر؟» نگاه گرداند سمت باغچه و هیچ نگفت. بچّهها داشتند خاک باغچه را زیر و رو میکردند. کلنگ بالا و پایین میرفت و خاک را میشکافت. صدای یکنواخت ضربههایش میپیچید تو گوشم. چانه رضا زاغی را گرفتم و صورتش را برگرداندم. دستم را انداخت. ابرو در هم کشید. و گفت: «چکار داری.» نرمخندی تحویلش دادم و گفتم: «میخواهم یک چیز مهم برایت بگویم.» مردد سراپایم را برانداز کرد و ساکت ماند. حتم پیش خودش فکر کرده خیلی زود پسر خاله شدم. حق داشت چنین فکری بکند. تا به حال کوچکترین محلی به او نگذاشته بودم. سعی کردم یکی به نعل بزنم یکی به میخ که خیلی متهم نشوم. گفتم: «خیالات بَرَت ندارد. آن قدرها هم که فکر میکنی پست نشدم. اگر هم میخواستم پشت خودم را ببندم تا حالا اینکار را کرده بودم. الان هم مجبورم. در مقابل این خبر که به تو میدهم، میخواهم بروی و با هر کلکی که شده انگشتر عقیقم را از گروهبان پس بگیری." وقتی دیدم سراپا گوش است، قیافهای جدی و در هم به خودم گرفتم و گفتم: « آخر انگشتر یادگار پدربزرگم است. گرفتی چه میگویم؟» نرم شد انگار. چشم در چشمم شد و گفت: «خبر چه هست؟»
ـ راستش دو نفر از بچّهها رفتند تو دستشویی. معلوم نیست دارند چکار میکنند. یک صداهایی از آن تو میآید.
نگاه انداخت سمت دستشویی. گفتم: «چرا قمیش میآیی؛ برویم دیگر. سر به زنگا نرسی از دستت میرود.» حس کردم نرمتر شده، گفتم: «خدا وکیلی از من نشنیده بگیر.» نگاهش آمد تو صورتم و گفت: «قبول است برویم." حسین و سلطان رفته بودند تو دستشویی و چفت در را انداخته بودند. روحالله و اصغر و کاوه هم ایستاده بودند تو صف. رضا زاغی ایستاد پشت در. ضربه محکمی به آن زد و گفت: «کسی تو دستشویی است؟ زود باش بیا بیرون.» ایستادم پشت سرش. آرام لای در باز شد. صورت کشیده و سفید حسین از لای در پیدا بود. چشمش که افتاد به رضا زاغی در را تا آخر گشود. دست گذاشتم پشت رضا زاغی و او را هُل دادم داخل دستشویی. وقتی دید رو دست خورده شروع کرد به فریاد زدن. حسین معطل نکرد و جلو دهانش را گرفت. خودم هم با عجله رفتم تو. روحالله هم پشت سرم وارد شد و چفت در را انداخت. اصغر و کاوه ماندند پشت در تا مراقب محوطه باشند. روحالله و سلطان هردو دستش را گرفتند. تیغ را از حسین گرفتم. رضا زاغی شروع کرد به لگد انداختن. حسین هردو پایش را گرفت و گفت: «چرا جفتک میاندازی بادمجان دور قاب چین!» صاف تو چشمهاش نگاه کردم و گفتم: «چطوری آقا رضا کدخدایی؟ برایمان قیقاج میروی ها!» تیغ را گرفتم جلو صورتش و گفتم: «خیلی وقت است که دستت برایمان رو شده. فکر کردی نمیدانیم منافقی و خودت را اسیر جا زدی. آسایشگاه ما که هیچ، کاری میکنم دیگر تو موصل یک آفتابی نشوی و یکشنبه 26/7/1366 هیچوقت از یادت نرود.» لبخندی زورکی نشست رو لبهاش و گفت: «میخواهی چکارکنی؟» نگاه تند و تیزم حکم پاککنی داشت که لبخند را از رو لبهاش زدود. راحت میشد ردّ پای ترس را تو چشمهاش دید. رنگ و رویش شده بود عینهو مرده. دوباره لب گشود.
ـ خریت نکن سعید. برایت گران تمام میشود.
داشت دست و پایش میلرزید. گفتم: «وقتی زاغ سیاه بچّهها را چوب میزدی باید فکر این جاش را میکردی.» اشاره کردم به روحالله که دهانش را بگیرد. گفتم: «فعلا با اجازه دهانت را میبندیم که سر و صدا نکنی. وقتی گوشت را بریدم آن وقت میتوانی زمین را به آسمان بدوزی.» تیغ را کشیدم رو گوشش. روحالله با یک دست محکم دهانش را گرفته بود. صدایش تو گلو خفه شد. گوشش را گذاشتم کف دستش و گفتم: «اینهم مال تو. حالا میتوانی بروی.» در را برایش گشودم. چنان رم کرد که انگار برق فشار قوی به او وصل کردند. همانطور که میدوید طرف اتاق گروهبان، عربده میکشید و بد و بیراه میگفت.
اصغر و کاوه وقتی کار را تمام شده دیدند، رفتند و خودشان را کناری گم و گور کردند. گروهبان داوود و یکی از سربازها ایستاده بودند جلو بهداری. رضا زاغی با گوش باندپیچی شده از بهداری آمد بیرون. کمی آن طرفتر چهار سرباز کابل به دست قبراق و سر حال ایستاده بودند جفت هم. گرهبان اشاره کرد بیایند طرف ما. ایستاده بودیم به ستون پنج. رضا زاغی آمد و از لای بچّهها هر چهار نفرمان را کشید بیرون. به مار زخم خورده میمانست. با بغض نگاهم کرد. از چشمهاش آتش میبارید انگار. ردّ باریک خون خشکیده بود روی گردنش. حس کردم فیس و افادهاش خوابیده. گروهبان اشاره کرد طرف سربازها. هر چهار نفرشان مثل گرگ هجوم آوردند طرفمان. ضربههای کابل روی دندهها و بدنم پایین میآمد. صورتم را میان بازوهایم پنهان کردم. کم مانده بود کابل بگیرد به صورتم و چشم و چالم بزند بیرون. نیش ضربههای کابل مغز استخوانم را میسوزاند. به پهلوکنجله شده بودم و نای تکان خوردن نداشتم. آخرسر هم سرباز چند لگد کوبید تو پهلو و دندهام. انگار سیخ داغم کرده بودند. بدنم یکپارچه آتش بود و جای ضربههای کابل میسوخت. به زحمت پلک گشودم. سربازی رو گرده بام بود و داشت تماشا میکرد. روحالله و حسین و سلطان هم افتاده بودند رو خاکهای کف محوطه.
گروهبان گفت: «چند روز هم میاندازمتان انفرادی تا ادب شوید. آن هم بدون آب و غذا.» و سوت داخل باش را به صدا در آورد. بچّهها پشت سر هم رفتند توآسایشگاه. گروهبان روگرداند طرف رضا زاغی و گفت: «تو هم برو تو آسایشگاه. اگر کسی دست از پا خطا کرد به من خبر بده.» رضا زاغی از رفتن امتناع کرد. گروهبان غرید: «چرا معطلی برو دیگر.»
ـ من دیگر پایم را تو این آسایشگاه نمیگذارم. امنیت جانی ندارم.
اشاره کرد طرف من و گفت:« اگر این یارو بلایی سرم بیاورد چه کسی جواب میدهد؟ هرقدر گروهبان زور زد نتوانست راضیاش کند که برگردد آسایشگاه. هنوز نگاهش تو صورتم بود که گروهبان گفت: «برو تو اتاق نگهبانی تا ترتیب انتقالت را بدهم.» هرچه درد داشتم از یاد بردم و لبخندی نرم گوشه لبم حس کردم.
1384/ مهری حسینی
نظرات ()

